آقاي اتين ژيلسون در کتاب «
نقد تفکر فلسفي
غرب» فضاي
غربِ بعد از قرون وسطي را مطرح مي کند. بنده خلاصه اي کوتاه از نظرات ايشان را خدمتتان ارائه مي دهم. او مي گويد: «در قرن 14 و 15
غرب گرفتار جوّي شد که وَحيِ منسوخ شده ديگر به آن کمک نمي کرد لذا گرفتار تضاد و شکاکيت ها گشت. نتيجه ي آن جنگ و دعواها،
تفکر دکارت در قرن 17 شد که به همه ي گذشته پشت کرد به اميد آن که طرحي نو در اندازد. خواست همه چيز را در قالب و روش رياضي بياورد، و عملاً از اين طريق معارف زيادي را از حوزه ي معرفت خارج نمود و بعد لايب نيتس ثابت کرد قوانين دکارت در باب حرکت از لحاظ رياضي غلط است و جان لاک هم پايه هاي مکتب دکارت را از بُن برانداخت. جان لاک مکتب دکارت را برانداخت، همان طور که دکارت اسکولاستيک را مورد حمله قرار داد. با مکتبِ رياضيِ دکارت بشر يک ماشين شد و ماترياليسم پديدار گشت. و از طرفي در اثبات عالم ماده درمانده بود. براي جبران اين مشکل لايب نيتس گفت: خداوند به حکمت بالغه ي خويش اشياء را طوري سازمان داده که هر حالتي که براي بدن اتفاق مي افتد، مقارن است با حالتي که در نفسِ محاذي همان بدن اتفاق مي افتد. اسپينوزا گفت: جهانِ فکر، جنبه و حالت روح خدا است و عالم ماده حالت امتداد خدا است. مالبرانش گفت: اصلاً ما جهان خارج را نمي توانيم اثبات کنيم، بلکه خدا در ما صورت هاي ذهني ايجاد مي کند و ما به آن صورت هاي مجرد دانائيم و در ملاقات بارکلي با مالبرانش بارکلي از سخن مالبرانش به اين نتيجه رسيد که اصلاً جهان خارج همه روح است و نه ماده و مالبرانش بسيار ناراحت شد. در اواخر قرن هفدهم در سال 1687 با طرح «مباني رياضي فلسفه ي طبيعيِ» نيوتن، مباني طبيعي و مابعدالطبيعي دکارت زير سؤال رفت. وقتي دکارت گفت: ما هيچ گونه ايده ي واضح و متمايزي از چگونگي تأثيرِ جسمي بر جسمي ديگر نداريم، هيوم هم آمد اصل عليت را نفي کرد و خدا را هم به عنوان علت نپذيرفت. کانت بدون رويکرد به وَحي به صحنه آمد و خواست طرحي نو دراندازد که به مشکلات حاصل از
تفکر دکارت بر نخورد. کانت گفت: «عصر ما به تمام معنا عصر انتقاد است و هر چيزي بايد تسليم انتقاد باشد» نه دين و نه قانون نبايد از انتقاد به دور باشند. کانت گفت ما نمي خواهيم مثل دکارت اَداي رياضيات را براي اثبات نظرات خود درآوريم. و خودش کلاً روش استدلال عقلي را زير پا گذارد و اصالت اخلاق را پيش کشيد و گفت: احساس مي شود بعضي از کارها را بايد انجام داد و از بعضي کارها پرهيز نمود و اين حالت، «تکليف» نام دارد. و حالا اخلاق است که از طريق کانت آمده است مسائل فلسفي بشر را حل کند، کشاکش بين قانون طبيعت و قانون اخلاق چيزي بود که کانت نتوانست از آن بيرون آيد. همين آقاي کانت که در جواني ثابت کرده بود ما هيچ چيز درباره ي خدا نمي دانيم اکنون در سنين پيري به اين فکر افتاده بود که خودش مي تواند خدا باشد گفت: «خدا موجودي بيرون از من نيست، بلکه فقط فکري است در درون من...» بعد از سرود رُسُو درباره ي «وجدان» و به دنبال سرود کانت درباره ي «تکليف»، حالا ديگر نوبت فيخته بود که درباره ي «اراده» سرود بخواند. گفت: «اي اراده ي زنده و متعال! به هيچ اسمي مسمّي و به هيچ فکري محاط نيستي، من خوب مي توانم روح خويش را به سوي تو برافرازم زيرا من و تو از هم جداشدني نيستيم و آواز تو در درون من است و آواي من در درون تو». شيلينگ خواست فلسفه ي فيخته را تفسير و توجيه کند، ولي فيخته گفت شيلينگ اصلاً فلسفه ي مرا نفهميده است. هگل گفت خدا چيزي است که در طول زمان، خود را کامل مي کند و ناپلئون خط سير خدا است و بعد در بستر مرگ گفت: تنها يک نفر حرف هاي مرا فهميد و آن هم نفهميد.اگوست کنت خواست با جامعه شناسي، بشر را هدايت کند، گفت قوانين اجتماع را کشف مي کنيم و بشر را هدايت مي نمائيم. گفت: اول بشر گرفتار خرافه و جادوگري بود و بعد چند خدايي و بعد توحيد و از توحيد به علم و حالا همه چيز براساس علم تفسير مي شود. اگوست کنت تحت عنوان انسانيت و عشق به انسانيت، دين تازه اي را به وجود آوردکه خود آقاي کنت، «پاپِ» آن دين بود که هدفش ترقي علمي است. فوئرباخ گفت: ما خدا را ساخته ايم و نه خدا ما را. و مارکس گفت حرف فوئرباخ را توسعه دهيم تا ماده اصالت يابد و نه خدا و بالاخره انسان ميمون راست قامت شد».(اتين ژيلسون،
نقد تفکر فلسفي
غرب، ترجمه ي دکتر احمد احمدي)
ملاحظه کنيد چگونه وقتي بشريت ارتباط خود را با مباني ديني و روش فقهي جدا کرد، در علوم انساني هر روز گرفتار فکري است که هيچ اطميناني به آن ندارد. نقد تفکر فلسفی غرب...
ما را در سایت نقد تفکر فلسفی غرب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 21:55